تبليغاتX
از این مرز دلتنگی

از این مرز دلتنگی

پژواک بی صدا

شانه هایم را سوده اند

بارها

و قلبم را

گفتارها

دستی که برای جمع کر دن چند غنچه پژمرد

افسانه نیست

نی لبکی که از چند شب به این طرف نمی نواخت

خسته نیست

 

لی لی

به خاطر ماهی ها حرفی بزن

فریاد کن

یا هم به من لعنتی بفرست

شاید آخر یک کابوس باشد

یا هم آخرین سنگ این قله

برای پرتاب شدن

***

 

مرا خط بزنی یا نه

انکارم نتوانی

گلویم را که خفه کنی

نی لبکهای جهان مرا به یادت می آورند

 

لی لی

تو نوازنده خوبی هستی

دست هایت می نوازند

اما

پژواک نفس تودرکوهها گم شده است

شاید اینجا هوایی

نیست

نفسی

بازتابی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط علی  | 

نوری که فاصله است

 

آینه بر دست

روی به دیوار

می تراشم

تمام درد

غم

و تورا

و آن کافه ی تنهایی را - که درآن برایم قهوه ای، رنگی روشن تر از سبز به خود گرفت-

دیوار شدن

درب شدن

سایه شدن

اینچنین است از تو سخن گفتن

و با تو

بی تو

رنجیدن

 

اینچنین است

که صبحی در همان اشراق

می خسبد

و اینچنین

غروبی

بی اغراق

طلوع تاریکی را نوید می دهد

***

 

در تو شاید ستاره ای باشد

با نوری که از چند صد سال نوری

به این سیاره ی منجمد می رسد

به این کتله ی بی جاذبه

بی نور

بی آفتاب

با تمام گازها ی رنگارنگ هسته اش

و خوش خط و خالی قطبینش

و آتش سوزیی که چند سال پیش

جنگلهایش را با خود برد

 

ای کاش همین چند جسم سرگردان

او را تکه تکه می کردند

این بیغوله ی تاریک شایسته ی موجود زنده ای نیست

شایسته ی قمری،

ستاره ای

نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط علی  | 

از این مرز دلتنگی

 

گاهی برایت

از کلکین ها بیرون می آیم

بر گونه ای٬  آرام می لغزم

ردپایی از خود به جا می گذارم

گاهی سقوطی آزاد به دنبالش

و انتحار می کنم

خود را و زندگی را

بی آنکه دریایی مرا در آغوش گیرد

بی آنکه حتی قطره ای از یک ابر شوم

گاهی ازپشت همین کلکین

ماه را می نگرم آنچنان که زندگی را

آنچنان که تو را

آنچنان که کلکین های راستگویت را

و فانوس های دریایی ات را

که شب هنگام به یاری صیاد می آیند

 

من نه مانند بحر

نه به خاطر ماهی ها

بل از آنجهت شورم

که هوای تو در سر دارم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط علی  | 

 

عکس این مطلب و شعری که در ادامه درج می کنم از سوی عزیزی است فراموش ناشدنی. کسی که نامش چون کتیبه ای بر کوه خاطراتم حک شده : بهزاد ضرابی. عکس را اخیراٌ دریافت کردم .و این هم شعری که او با نوشتن در صفحه اول کتاب « قصه سنگ و خشت » استاد کاظمی و تقدیمش به من، برای همیشه دراتاقم باقی ماند اگر چه  خود فرسنگها دوراز من است:

 

دستم را بگیر

تاریخ دیواری بلند

و زمان دروازه ای سترگ نیست

من و تو به دستهایمان ایمان نداریم

و به چشمانمان

که جهانی را درخود احاطه کرده اند

خویشاوندی را چه چیز تعیین می کند

وتنهایی را

آن زمان که ما

زندانی یک خانه ایم

نگاهمان به یک پنجره است

و راه پرواز را جستجو می کنیم

 1/1/1385

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط علی  | 

چشم هایت را در بازار آزاد می فروشند

و برای یافتنت جایزه می گذارند

 

چشم هایت٬

باری در همسایگی ام هستند

در همین کوچه های آتش

و دالان های گناه

پشت کوه قاف پنهانند

 

صبح که می شود

حیات را جارو می کنند

دیوارهای گلی را آب می زنند

 

خام

     نپخته

             نسوخته

                        نسلی که در آغوش می گیرند هر روز صبح

 

در زمین

به جای دست(۱)

به جای کوکنار

کاشته می شوند

بگذار این خشکسالی هم بگذرد.

****

۱- این کلمه یکبار در شعر فروغ فرخزاد اینگونه استفاده شده : « دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم »

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط علی  | 

و چند خط برای امروز که به نام شماست٬ ۸ مارچ:

طرحی می کشم ٬ طرحی می نویسم ٬ طرحی می خوانم٬ واژه ها مرده اند٬ سایه ها روشن نیستند و قلم هنوز مردد است٬ مغزش کار نمی کند٬ دریچه های قلبش بسته اند و خون جریانی ندارد...

طرحی در صفحه پدیدار می شود٬ چند لکّه ٬ گویی کاغذ عرق کرده است یا شاید بیمار است٬ لکّه ها خشک می شوند و کاغذ کرخت...

چشم هایی از صفحه کمپیوتر خیره این صحنه را می بیند و هنوز هم ساکت است٬ آرام و بی صدا٬ عکس او٬     عکس مادر!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه جا بو می دهد... آدم ها ٬ قلب هایشان٬ دست هاشان٬ حتی کلمات ٬ کتاب ها ٬ و داخل الماری نیز هم!

همه چیز رنگ پس می دهد... لباس ها٬ صاحبانشان٬ ابر و برف٬ باد و باران!

زبر و خشن است همه چیز... سایه ها ٬ نگاه ها ٬ و سرما نیز هم!

چه پژواک گوشخراشی از این دامنه٬ کنار سجاده و سینه ها  برمی خیزد و روزگار تند می شود و تلخ

شما که نیستید!                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط علی  | 

اقیانوس را برایم نگاهدار

ماهی هایش را دوست دارم

ستاره هایش را هم

که در راه شیری نیستند

 

تابستان ها که مردم به خرید مروارید می رفتند

شامگاهان که ستاره بختم را نمی یافتم

وقتی پاهای برهنه ام

کناره ای برای قدم زدن نداشت

روزی که موجی

                شوری

                     خروشی

                             آبیی نبود

دفتر خاطراتم ترانه خیس شدن در اقیانوس را سر می داد

 

اقیانوس را برایم نگاهدار

                          مادر!   

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط علی  | 

آوازه باران که می شود

پرنده ها در دلم آواز می خوانند

نسیم و

برگهای زرد دورم بازی می کنند

شاخه های شکسته ام

نیز

هوس جوانه

 

بیا و آسمان آبی بر سر کن

           آرام آرام بر من ببار

                             مادر!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط علی  | 

مرده حرف نمی زند

و برای آبی که بر مأمنش می ریزی

تشکر نمی کند

مرده انقلاب نمی کند

و حتی آنچه را نومیدانه زیرلب برایش می خوانی

                                           تکرار نمی کند

مرده فیلم صامت است

که دردش را در دلش زیرنویس می کند

هوای آلوده شهر سنگش را سیاه می کند

اما

مرده زنده نیست

خودکشی کرده است

سالهاست که می میرد

وفیلم باز تکرار می شود

 

                       سرطان ۱۳۸۶

                                    کابل

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط علی  | 

تو مرا ذره ذره 

 افغانستانی ‏‏‏   

چشم هایت آن بالا

دو ،  کان لاجوردند

                           بدخشانند

 

پاهایت به بزرگی بودا

                استوار

                           بامیانند

 

بزرگی ات به اندازه غروب،

        بکواست که می ماند

                در سایه کوه

 

چشم هایت آمویند

که برق صادر می کنند

 

آب که زلال شد

رنگ دلت را گرفت

                        هلمند شد.

 

             میزان 1386- لکهنو
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط علی  |